گاهی اوقات
احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که وایسته رو به روت
که توی چشمات نگات کنه
و محکم بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونهش گریه کنی٬
بلرزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »
دیشب و امشب چه غریب گذشت.
فکر نمی کردم در اوج اندوه، حرف زدن با یک متولد ماه تیر می تواند اینقدر آرام کننده باشد.
هر چند....و....
ساکتم. روزهاست که ساکتم. و متعجبم از حرف نزدن. از اینکه چرا هر قدر فکر می کنم تمام نمی شود. هر قدر خیره می شوم به یک نقطه سیر نمی شوم...
در اندوهی فرو رفته ام که گذر زمان را حس نمی کنم...
آغاز دیوانگی ست
اینگونه که من می خواهم هر نفس بوسیدن چشمهایت را
زاده شدنم مگر برای همین رسالت نبوده است؟
خیلی چیزها هست که نمی دانی. که حتی خودم هم نمی دانم. که نمی فهممشان هر چقدر فکر می کنم به اعماقشان. و حس دیوانگی، حس پیش رفتن تا مرزهای جنون را پیدا می کنم... و سرم را آرام میکوبم به دیوار. و خودم هم عمق فاجعه را درک نمی کنم هیچوقت...
دقت کرده ای چند وقت است که دستم به نوشتن نمی رود؟ و با اینحال می نویسم. می نویسم تا فراموش نکنم. می نویسم تا خشک نشود همه ی استعدادم. می نویسم تا به خودم اثبات کنم هستم. نه فقط در لحطه های خلوت خودم با تو، نه فقط در تنهایی های شبانه ام تا سحر، بلکه هنگام نوشتن هم خودم هستم. به دور از همه ی شیطنت ها و شلوغ کاری ها. می نویسم تا یادم نرود که یک روز آمد که نگار بزرگترین ضربه ی زندگیش را خورد. که یادم نرود پا به پایش گریه کردم، کمر به کمرش خم شدم. تا زانو... تا از بار اعتماد بی هنگامش کم کنم. می نویسم که یادم نرود چقدر آدمها "مستقل از جنسیت!" بی معرفت هستند و دروغگو. که یادم نرود توی چه جای مزخرفی داریم زندگی می کنیم و خدا دارد از دور نگاهمان می کند و می خندد...
می نویسم تا یادم نرود که دیشب را تا صبح از دغدغه ی گفتن یا نگفتن یک راز نخوابیدم. که خودم هم باورم نمی شد چقدر بد کردم. که خودم هم عمق کثیفی ام را نفهمیدم و مثل ترسو ها یه کسی گفتمش تا بار سنگین گناهم را با کسی تقسیم کنم. کسی که مثل هیچ کس نیست...
می نویسم تا همه ی لحظات امروز ثبت شود. تا تصمیم بدون فکر جدیدی که برای زندگی ام گرفتم را فراموش نکنم. که به یاد بیاورم این خودم بودم که انتخاب کردم. که حالا از کار جدیدم راضی هستم. و اشتیاق پیشرفت روزهایم را به تکاپو انداخته... و می دانم که هیچگاه آغاز نمی کنم به مردن چرا که هم از شغلم راضی هستم و هم از عشقم... بدون درک کردن جایگاه عضو عزیز!... بدون نگاه کردن و دیدن... بدون گوش دادن و شنیدن...
می نویسم تا امشب نوشته شود... نوشته شود که میان آن آدمها چقدر احساس بی سوادی کردم. که چقدر دوست داشتم آقای قیومی را داشتم برای همیشه، که خانوم قیومی و دخترهایش چقدر خوشبخت بودند. که چقدر کوچک بودم در مقابل دانسته هایشان. که آدمهایی هستند توی این دنیا که دوست می دارم جای آنها باشم... که دکتر کواکبیان چه خانوم خوبی دارد. که برایش فرق نمی کند خاتمی باشد یا کروبی... که خودش به حرف خودش می خندد... که بابا چقدر تنهاست... که همه مان چقدر تنها شدیم...
نمی نویسم دیگر. شاید هیچوقت. شاید هم از الان تا یک دقیقه ی دیگر، تا یکساعت یا یک روز دیگر. نمی نویسم تا آمپرم بیاید پایین تر. تا خنک شود مغز صاحب مرده ی امشب... مگر یک عاشق خجالتی فرقی دارد با یک مرده ی مضطرب؟
قانونی ست توی زیستنم که هر وقت روزی را به خوشی گذراندم، شبی را به بدی خواهم گذراند. نمی دانم چقدر مطمئن بودم که گفتم امروز چه روز خوبی بود...
وقتی ولع نوشتن پیدا می کنم ، حس معتادی را دارم که فقط نوشتن روی این صفحات بی تابی استخوان هایش را آرام می کند. وقتی به این صفحات می رسم، حس معشوقی را دارم که دوست دارد فقط سکوت کند. و نگاه کند به سپیدی بی پایان... فکر کردم امشب که چطور یکهو همه چیز از خیلی خوب به خیلی بد تغییر یافت...
اولین اتفاقش ناراحتی نگار بود برای خواستگاری بی موقع. خودم را که جایش گذاشتم عجیب حق داشت. مگر می شود وقتی دلت جایی بند است، جای دیگری بندش را بگشایی؟ اصلا مگر می شود پای صحبتهای دیگری بنشینی،درست وقتی که هیجان عشق توی قلبت دارد می تپد؟ کاش مامان عاشق شده بود. کاش می فهمید...
دومین اتفاقش مربوط به خودم می شود و به حس ناگهانی ای که خبر از تمایل عجیبم به حرف زدن با او می داد. و گفتن حرفی، شاید جمله ای که پشیمانم کرد.
سومین اتفاق هم مربوط است به مزاحمت های تلفنی اخیر که نه از مقصود تماس گیرنده آگاه می شوم و نه می توانم بی خیال پیامک های متاثرکننده اش شوم... ای کاش کلیدی توی دستم بود و خط هایشان را قطع می کردم!!
چهارمین اتفاق مربوط به کتابی ست که تازه تمامش کردم و مرا عجیب به حزن فرو برده است. آرزویی که کاش مثل آنها بودم و تردیدی که آیا حقیقت دارد؟ آیا عظمت بی نهایت روح راست است؟
می دانم! هنوز دلم آنقدر محکم نشده است که تفاوت حقیقت و دروغ را دریابد...
پ.ن۱:اولین روز ماه رمضان هم گذشت. لذت بیدار شدن هنگام سحر و لذت نشستن بر سفره ی افطار خیلی خوب بود. حس مهمانی را دارم که صاحبخانه اش را خیلی دوست دارد. حس مهمانی که دوست دارد همیشه یک مهمان دوست داشتنی بماند...
گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم
گفتی: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
دور شدیم. میدانی چقدر دور؟
از همان شب که گفتم می خواهم و ندادی. از همان شب که چون بهترین را برایم می خواستی گفتی صبر کن و من نشنیدم. آنقدر در هیجان اولین خواسته ام می سوختم که نشنیدم. و از همان لحظه انگار پرت شدم. گوشه ای ، روی تکه زمینی، زیر آسمانی که یک ستاره هم برایم نگذاشته است...
دلتنگی کلمه ی خوبی نیست. چند روز است که توی حال خودم نیستم. چند روز است که حس می کنم یک جور دیگر دارم فکر می کنم. هر چقدر می خواهم تغییر نکنم نمی شود. آدمها چه تمایل عجیبی دارند به ثبات. چند روز است که حس می کنم دارم پوست می اندازم. چقدر دوست داشتم که ١٨ ساله بودم. شاید چون تمام گندهای وجودیم را از ١٨ سالگی به بعد به طور آگاهانه زدم. آیا خدا فراموش هم می کند یا فقط می پوشاند؟
فراموش کن. به بزرگی ات سوگند. به درخشانی ستاره هایت. به چشمک زدن های بی وقفه یشان. به ماه کوچک آسمانت قسم. به ماه معظم رمضانت...
گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
دلگیرم.
شاید در اندوه معصومترین کودک شهر فرو رفته باشم که شبها را نمی خوابد. شاید هم دلگیرانه ترین لحظات امشب مرا سخت در آغوش گرفته باشد.
داشتم به دوستی می گفتم این روزها اینقدر خوب می گذرند که گاهی مرا می ترسانند. ترس از پایدار نبودن آرامش. ترس از اینکه هیچوقت اینقدر خوب نبوده ام که حالا نتیجه اش را ببینم. ترس از اینکه آرامشی باشد قبل از طوفانی...
عصر دیروز توی پارک گذشت. به نشستن، به حرف زدن، به درد دل کردن. به نگاه کردن به آدمهای ریز و درشتی که فکرهایشان را نمی دیدم. به گوش کردن حرفهایی که او میزد و انگار من میزدم. شاید خیلی خوب بود. حداقل دیروز را حس می کردم که هیچ جا غیر از آنجا نمی خواهم باشم. وقتی هوا تاریک شد در هیجان ساعتهایی که نفهمیدم چطور گذشتند ماندم. و در اندوه حرفهایی که نگفته ماند.
وآیا زندگی جز حرفهایی ست که همیشه نگفته می ماند؟
ادبی شد. شاید هم فیلسوفانه. یا بهتر بگویم رسمی. گاهی سخت میشود حرف زدن. سخت می شود نوشتن. دلگیرم. آنقدر دلگیر که lost دیدن هم نتوانست مرا به هیجان آورد. آنقدر دلگیر که پناه آوردم به دنیای مجازی برای فرار از خودم. فرار از فکر کردن. فرار از احساس هایم.
چرا زندگی حرفهایی ست که همیشه ناگفته می ماند؟
به قول بی حوصله ترین رفیق امشب که ساعتها میزبان درد دلهایم بود : این نیز بگذرد.
شبهای زیادی ست که نزدیک این ساعتها که می شود، هوس آبتنی توی استخر آب سرد و شنا کردن بی وقفه می افتد به جانم. لذتی دارد خوابیدن کف استخر. سادیسم بی پایانی دارم برای اینکه بخوابم کف استخر و در هیجان تمام شدن نفس بمانم و درست وقتی که احساس خفگی دست می دهد دست و پا بزنم برای روی آب آمدن.و نمی دانی چقدر، نمی دانی تا چه اندازه خدا را در این لحظات حس می کنم. گاهی فکر می کنم آب معبدی ست و هر وقت که در لذت شنا کردن غرق می شوم خودم را موجودی می بینم غوطه ور در نیایش های مست کننده...
آخ که چه هوس بی پایان و بی نتیجه ای ست...
یک هفته عروسی کسل کننده ی اجباری تمام شد. حس انزجار از تمام عروسی های دنیا را دارم. اینکه موجودی بلا استفاده شوم و تبدیل به یک عروسک رنگی. که آدمها لبخند بزنند و من شاد شوم. که آدمها دست بزنند و من کوک شوم از اشتیاقشان. که آدمها نگاه کنند و من برقصم. که حس کنم چند روز کاری کردم که از خوابیدن هم بی نتیجه تر بوده است...
چرا بعضی آدمها هیچ هدف تعریف شده ای توی زندگی ندارند؟
دیشب توی یک سو تفاهم لعنتی، خودم رو لو دادم...
خوب بود. خیلی خوب بود!
هنوز هم فنا شدن برای من دلیل زنده بودنه؟؟
چقدر دلگیر. نمیدانم چرا بعد از اینهمه وقت هنوز هم تپش قلب می گیرم. دلم برای همه تنگ شده. کاش یه روز برگردم. یه روز زود زود. کاش بیش از این وقت نوشتن داشته باشم. کاش خودم بودم. کاش توی اتاق خودم بودم...
عصر جمعه...
وقتی در اوج ١١سالگی می بینمش دلم برای همه ی کودکی از دست رفته اش می گیرد. فقط یک جنس ضعیف این را می فهمد. وقتی غرق در کودکی تمام نشده اش لکه های خون را می بیند و نمی داند باید گریه کند یا زار بزند یا بمیرد... وقتی نمی فهمد چرا خدا اینقدر سخت و اینقدر زود او را از دنیای دیگر بچه ها جدا می کند انتظار ندارم که حرفهای ترحم آمیز مرا درک کند. وقتی هنوز کودکی بیش نیست چگونه می توانم مجابش کنم که همه ی اینها برای این است که کودک سالمی دنیا آورد...
حالا همان نوجوان با کودکی نصفه و نیمه و حسرت یک بازی درست و حسابی توی پارک بی آنکه نگران لکه های پس داده شده باشد یا نگران دل درد های طاقت فرسا ایستاده کنارم، در چهارچوب نگاهم خشک شده است. و من بهتر از همه ی آدمها ، بهتر از همه ی مادر های دنیا می فهممش وقتی اینقدر نگران و غصه ناک می بینمش. می فهمم چون خودم هم در اوج بچه گی وقتی اسم دکتر زنان می آمد چهار ستون بدنم می لرزید. نمی خواستم یکهو آنقدر بزرگ باشم که مجبور شوم بروم پیش دکتر مامان ها.و حالا آرزو می کنم کاش اسمشان دکتر دختر ها بود. کاش یکجوری با کودکی ها پیوند می خوردند که هراس آور نمی شدند...
مامان ها چه توقع های بی دلیلی دارند از ١۵ سالگی. گاهی فکر می کنم مامان هیچوقت در نوجوانی اش زندگی نکرده... چه نوجوانی تنهایی داشتم!
عصر جمعه...
کمی جر و بحث با نگار سر اصرار های بیجایش برای بیرون رفتن با آنها، کمی غصه برای زندگی از دست رفته ی داداشی، کمی مطالعه درباره ی آموزش شهروندی، کمی غلت زدن زیر آفتاب و هوس استخر روباز، کمی خیال پردازی شیرین، کمی خواب و رویا، کمی انتظار و حالا هم کمی وبلاگ نویسی...
عصر جمعه...
نه مثل جمعه های دلگیر، نه بهتر از آنها، نه حتی بدتر... یک عصر جمعه توی اتاق تاریکم و در میان نقاشی های رنگ و روغنی که محاصره ام کرده اند. با بوی رنگ و نفت لذت آوری که همه را جز خودم آزار می دهد. یک عصر جمعه با هزار تا حرف نگفته، با هزار تا آرزوی رنگ و رو رفته، با یاد آدمی که هیچوقت نمی فهمم کیست... و چرا هست...
یک عصر جمعه با بوی خواب آور عود تولاسی ، با نور شمع های کوچک رنگی، با نیایش های سکر آور، روی مقدس ترین جای زمین...
خنده و گریه ی عشاق زجایی دگر است
می سرایم به شب و وقت سحر می مویم
حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی
گو مکن عیب که من مشک ختن می بویم

